خاطرات ماندگار برای لحظات به یاد ماندنی
در امد ماه را در سوی درگاه
وصالم داد و سر مهر دل را
دل رسوای ما را کرد اگاه
عروس ما گل مهروی ما را
هوا در موسم گل کرده ارا
سروده سهره ها در هر سحرگاه
سر کوی دل ارا کرده ارا
کرده ای مهر دو عالم در سرم
مرهم دردی مرا ای مادرم
ای که در هر گاه داری صد ارم
کی دهی راهی مرا سوی حرم
سهمی ندارم من از این باران لبخند
بر لب اگر نام تو را هرگز نمی گفت
شیرین نمی شد این قدر،شیرین تر از قند
در شور و شوق تو دلم چون طفل نوپا
هرگز نمی گردد به روی پای خودبند
نامت کلید فتح باغ ارزو هاست
باید به نام سبز و پاکت خورد سوگند
حقیقت این است که کلام مثل تیر است. در کتاب (تعالیم حق) جلد دوم به نقل از
استاد فتاح می خوانیم: کلام مثل تیر است، یا به هدف می خورد و موفق می شوی
یا به هدف نمی خورد. وسایلی که تیر را پرتاب می کنند گوناگونند. از نیزه که با دست
پرتاب می شود تا تفنگ و موشک انداز.
کلام هدف خاصی دارد: اگر چه همه ما در ظاهر می دانیم که کلام به منظور و هدف
خاصی بیان می شود،اما در بیشتر اوقات ان را صرف تحقیر، یاوه گویی های
بی حاصل، غیبت یا زخم زبان و حتی دروغ،تهمت، ریا یا تکرار مکررات بی نتیجه
می کنیم. در حالی که با چنین ابزاری می توان با دیگران رابطه بر قرار کرد، ابراز
احساسات کرد، از ان برای اموزش و تعلیم و برای ایجاد هماهنگی بیشتر بین خود و
سایرین بهره برد و حتی در سطوح متعالی به عنوان وسیله ای برای بر قراری و ارتباط
با خداوند و اجابت خوا سته ها از طریق دعا مورد استفاده قرار دارد.
درون من طلوع کن،تو ای تمام زندگی
سلام من به چشم تو،به عاشقانه های تو
بیا که عشق می نهد قدم به بام زندگی
اگر تو باشی و غزل همیشه در کنار من
ببین چه سبز می شود دلم به نام زندگی
بهار عشق می رسد،شکوفه ذوق می کند
به شوق گفتگوی تو،از این کلام زندگی
شراب چشمهای تو چه مست می کند مرا
بریز این شراب را درون جام زندگی
و صبح با صدای سبز عشق زنده می شوم
به روی دست مهربان تو،سلام! زندگی
ندارم تاب درد و سوگواری
بلای درد هجران را کشیدم
روا دیگر نباشد انتظاری
دو چشم خسته زدیدن دو دل جدا تر از این
ومن دوباره به یاد نگاهت افتادم
نگاه توست به چشمانم اشناتر از این
نگو که دوست نداری حضور قلبم را
مکن وجود مرا خوب من فناتر از این
بمان و ماندن خورشید را میسر کن
بخوان تو نام مرا خوب تر رساتر از این
تنها به قدر نیم نگاهی ببینمت
هر طور میل توست همان می شود عزیز
شاید خودت دوباره نخواهی ببینمت
تو پشت ابرهایی و حتی نخواستی
یک لحظه هم به هیئت ماهی ببینمت
تو قطره می شوی،به دل خاک می روی
من می شوم کبوتر چاهی ببینمت
امشب خدا کند که تو از کوچه رد شوی
از لای پرده باز،الهی ببینمت
امشب کنار پنجره مثل همیشه ام
حتی اگر خود تو نخواهی ببینمت
بگذارید که برگ و بر من سبز شود
شاید از دولت این باد بهاری یک روز
یاس و ارکیده ز خاکستر من سبز شود
سر خوش از زمزمه ی ترد شکفتن بشوم
بعد از ان ساقه ی نیلوفر من سبز شود
فوج تو کاو قناری بنشیند برمن
پونه در سایه ی گل پرور من سبز شود
باز هم دفتر تقویم مرا دست بهار
بزند برگی و پا تا سر من سبز شود
باز هم دفتر تقویم مرا دست بهار
بزند برگی و پا تا سر من سبز شود
برای پروازی دوباره
یا شاید بالهای نو در اورم
برای به اوج رسیدن
مهم نیست پرستو شدن یا عقاب
مهم پرواز است
به سوی اسمان
چشم هایی با صداقت
مثل شبنم روی یک گل
همچو دشتی پر ز سنبل
سینه ی پر از احساس
مثل بوی یک گل یاس
پر حرارت، گرم و پر شور
مثل خورشید، چشمه ی نور
در سرار خیالم در کتاب خاطراتم
این تو هستی
چون کبوتر، ازاد ازاد
مثل ان باد
با گذر های چنان شاد
وبا گریه کردن زندگی.
اهویی را نشانه می گیرد.
تیرش به گردن می نشیند و می افتد.
اشک اهو با خون در می امیزد.
بچه اهو دو ساعت زود تر به دنیا می اید.
راه می رود.
گریه می کند.
می خندد.
و همیشه می بیند،
که در زندگی گریه است.
و در گریه کردن زندگی.
برای پذیرش زیبایی ها و نیکویی ها.
سفره ی قلب خودت را باز کن در این ماه هر زمان بخشش بجوی از الله
من جه خوبم همچو نور روشنایی
من چه پاکم هما نند باران جاری
من بنده ای هستم مومن و با خدا
بنده ای ساده و با صفا
بنده ای هستم باوقار همچو کوهی استوار
همچو خورشید مهربان همچو دریا بی کران